<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تک سوار</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/</link>
<description>اين وبلاگ داستان دنباله دار يه دختر كوچولوي عاشقه. داستان رو از اول بخونين.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Apr 2008 08:38:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من فرنوشم</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>شب قبل از شام بهش زنگ زد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز خودش برداشت. دخترک واسه خودش خیالبافی کرد که حتماً منتظرم بوده. سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ه ه  سلام خانووووم. چطوری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبم مرسی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شام خوردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره تو چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه من نخوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب برو بخور بعد بهت زنگ می زنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه حالا حاضر نیست. نمی خوای بگی کی هستی؟ اگه نگی شام از گلوم پایین نمی ره ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشکال نداره لاغر می شی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب بد جنسی هستی. بگو دیگه. خواهش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پیش یادته رفته بودی سینما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه فیلمی من سینما زیاد می رم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم. فیلم زمانی برای مستی اسب ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهان آره یادمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته با کی رفته بودی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خواهرشم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوووووووووووووووه. پس تو خواهر اکبری!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; اکبر کیه دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوخی کردم! خب پس تویی! خب حالت چطوره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهرت برادرا مامان بابا همه خوبن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبن ممنون. مامان بابای تو خوبن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبن مرسی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب! پس تو بودی؟!؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکرشم نمی کردی نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه اصلاً. اصلا فکرشم نمی کردم تو باشی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از رفتارم متوجه نشده بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا یه حسایی کرده بودم اما جدی نگرفتمش... خب کی همو ببینیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی ی ی ی ی؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; من که نمی تونم بیام بیرون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا خب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه داداشم مامانم بابام هیچکدوم نمی ذارن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بپیچونشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می فهمن. من اصلا از خونه بیرون نمی رم. اگرم برم با اونا می رم. اصلا تنها نمی رم بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوه اوه پس خیلی پاستوریزه ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره حسابی. هموژنیزه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خب. من برم شام بخورم دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاری نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدافظ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدافظ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش نمی گفتم. انگار حالا که گفتم خورد تو ذوقش. اون موقع بیشتر دوس داشت که با من حرف بزنه. اما تا فهمید من کی ام گفت خب دیگه برم شام. نه تنها دوسم نداره حالشم ازم بهم می خوره...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 08:38:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدای اون 2</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>آخه فامیل پدری مادری؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادری!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوووم خب نسترن!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمانه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه! یکی که اصلا فکرشم نمی کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم! دیگه از اون بیق ترم داریم مگه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه! (حتی اصلا یادش نبود دختری به اسم من تو فامیل مادریش هست! :(   )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب کی پس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولش کن نمی گم. چون می ری به مامانت اینا می گی و حرف من تو همه فامیل می پیچیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای چی به مامانم بگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه اینکه دیدم دختری که همچین اتفاقی براش افتاده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی؟ خودت بودی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه یکی از نزدیکانمون بود. پسر داییمو دوس داشت. پسر داییمم در حقش نامردی کرد٬ آبروشو همه جا برد که فلانی دوسم داره و دختر طفلکی همه زندگیش بهم ریخت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه من همچین کاری نمی کنم! مطمئن باش من برای احساس خیلی ارزش قائلم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو اصلا کسیو تو فامیلتون دوس نداری؟ از دخترا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی به هیچ دختری تو فامیل فکر هم نمی کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب نه اونجوری که زیر نظر بگیرم کسی رو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(انگار هیچ فایده ای نداشت دست و پا زدن. اون اصلا احساسی به دخترک نداشت.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بگو کی هستی دیگه! شب خوابم نمی بره ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینهمه شب من به خاطر تو نخوابیدم یه شبم تو به خاطر من نخواب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای بابا! عجب نامردی هستی ها! ببین من باید برم. بازم بهم زنگ بزن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدافظ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدافظ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوق بوق بوق...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تموم شد. اون همه فکر و کلنجار رفتن همش تموم شد. وااای داشت دوست پسر می گرفت. اولین بار با یه پسر حرف زد. اون کسی که دیونه وار دوسش داره. خوشحال بود. می خندید تک تک جملاتشو تکرار می کرد. هیچی از قلم نمی افتاد. اینقدر حرفا  حرکات اون براش مهم بود که ناخداگاه حتی نفس کشیدناشم تو ذهنش حک می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدای اون</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>وقتایی که با توام و با تو می خندیمو به تو نگاه می کنم بهم می خندی فکر می کنم زندگی زیباترین نعمتیه که خدا به ما داده. اما وقتی از کنارم می ری و دور می شی و از من می گیرنت با خودم می گم از این زندگی چیزی مزخرف تر هم وجود داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خیلی دلم گرفته دیروز تولدم بود و اون حسابی برام سنگ تموم گذاشت ولی من بازم دلم گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم بقیه داستانو بذار تعریف کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شماره رو گرفت. صدای قشنگ پسرک پشت تلفن گفت الو... الو... چرا جواب نمی دی... جون مادرت جواب بده... بابا تو کی هستی که هی اینجا زنگ می زنی و حرف نمی زنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش یه خرده باهوش بود. کاش یه خرده حس ششمش قوی بود. کاش یه خرده براش مهم بود که یکی داره واسه شنیدن صداشو دیدن نگاش جوون می ده. کاش اونم یه دهم نه یک صدم دخترک به عشق فکر می کرد یا می رفت تو فکر دخترای دور و ورش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما حیف... گوشیو قطع کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایندفعه که زنگ زد آهنگ گوگوش گذاشت و حرفاشو تو قالب ترانه به پسرک گفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشقم مثل مسافر عاشقم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق رسیدن به انتها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق بوی غریبانه کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعر که تموم شد صدای پسرک منقلب تر به نظر می رسید. گفت ببین من عاشق نیستم ولی راحت تو خط عاشقی می افتم... (بماند که این راحت تو خط عاشقی افتادن ۶ سال طول کشید... حال می گم چرا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک گریه اش گرفته بود. باورش سخت بود. از طرفی نمی تونست باور کنه که مخاطب پسرک فقط اونه و از طرفی دلگیر بود از اینکه اون عاشقش نیست و همه چیزو اشتباه می کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آروم گفت سلام. پسرک با خوشحالی گفت به به سلام. خوبی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون تو نمی ذاری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره تو؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه من چی کار کردم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو منو عاشق کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه تو منو دیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(دخترک تازه فهمید که پسرک حتی صدای اونم نشناخته) آره دیدمت! تو هم منو دیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوه! جالب شد؟ خبببب؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دوس دارم منطقی باشم. هستمم! اما تو همه کارامو خراب می کنی! تو منو عاشق کردی و نمی تونم در مقابل تو احساسی نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب خودتو معرفی کن ببینم کی هستی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه! نمی تونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون پای آبروم در میونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حداقل بگو چطور یا کجا منو دیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی حال گربه ات چطوره؟ مریض بود خوب شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اووووه ه ه !!!! تو گربه منم می شناسی؟ تو کی هستی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره می شناسم! من کسی هستم که اصلا فکرشم نمی تونی بکنی که منم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دو نفر و بگو ببینم شاید تونستی حدس بزنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه کی رو بگم یه راهنمایی بکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از فامیلاتونم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه توی پست بعدی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 07:35:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم سخت</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>اینقدر خیال بافی ها و نوشتن نامه های عاشقانه توی خلوت و شنیدن آهنگ های گوگوش بهش فشار وارد کرد که با تمام خجالتی که داشت تصمیم گرفت عشقشو به پسر ابراز کنه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستون بود و اون هیچ سرگرمی نداشت. فکرش پسرک بود و ذکرش یاد معشوق. هر چند که به خاطر شدت احساسش بیان  اسم پسرک براش سخت بود. اما همیشه به انواع مختلف اسم اونو توی دفترش هک می کرد. حتی برای مدتی به شکلی امضا می کرد که اسم پسرک توی امضای اون مشهود بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه دوری داشت بهش فشار می اوورد. گهگاهی زنگ می زد و حرف نمی زد. اگر پسرک گوشی رو بر می داشت اون تنها با لحن الو الو گفتن پسرک ساعت ها عشقبازی می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلش پر از غوغا بود. می خواست یه بار بهش بگه دوسش داره و خودشو راحت کنه. مرگ یه بار شیون یه بار. از طرفی از آبروش می ترسید. نکنه پسر راز داری نباشه و دوره بیفته تو فامیل آبروشو ببره. نکنه مسخره اش کنه. نکنه امیدوارش کنه و بعد رهاش کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اولین پسری بود که می خواست باهاش دوس بشه. با خودش فکر می کرد چطور دخترای دیگه اینقدر راحت دوس پسر می گیرن ولی من نمی تونم. مگه چیه؟ مگه چی می شه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آبروش و اینکه تو فامیل حرفش نپیچه می ترسید. اما با خودش گفت بهش اطمینان می کنم (شاید چون کار دیگه ای نمی تونست بکنه!!!) ولی تو دلش عهد کرد اگه پسر دوسش نداشت و خیال بافی هایی که کرده بود غلط بود دیگه دورشو خط بکشه و هیچ وقت دیگم اسمشو نیاره... حداقل دیگه تکلیفش مشخص می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گوشیو ورداشت و تصمیم گرفت ایندفعه کارو یه سره کنه ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای سخت عشق یکطرفه</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>دو سال به همین منوال گذشت و بیشتر از ۳ یا ۴ بار دخترک نتونست تو رفت و آمد های فامیلی پسرک رو ببینه. توی اون ۳ یا ۴ بار هم اینقدر دختر خجالت می کشید و گوشه گیری می کرد که تا چشم بر هم می زد شب به آخر می رسید و باید خونه یار رو ترک می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک هم چند دقیقه ای می نشست و بعد از احوالپرسی های رسمی با برادر دختر کوچولو می رفتن توی اتاق و به بازی ها و حرفای پسرونه می رسید. این وسط بازم دخترک می موند و غم فراق. وقتی سر میز شام بودن جایی می شست که روبروی پسرک باشه. پسر کوچولو هم حسابی مجلس رو به دست می گرفت و همه رو می خندوند. در حین خنده بیشترین نگاهش به دخترک بود و این بهش امید می داد. تنها چیزی که از پسرک داشت نگاه های مصرّانه و بی امان بود که برای اون هزاران معنی و مفهوم داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر کوچولو هنوز اونقد بزرگ نشده بود که بتونه به راحتی حرف بزنه.حتی موقع سلام و خداحافظی هم به سختی می افتاد و نمی تونست درست کلمات رو ادا کنه. شایدم غوغای درونش اونو واسه گفتن کلمات ساده آروم نمی ذاشت. تنها کلامی که بین اون دو رد و بدل می شد همین حرفای ساده و تعارفات معمولی بود. هر چند که اون به خیال خودش با رفتارش به پسر می فهمونه که از عشق اون در آتیشه اما پسر هیچ علامتی از خودش به عنوان دریافت این احساس نشون نمی داد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 06:42:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع عاشقی</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>عاشق شدن واسه دختر چشم و گوش بسته ای مث اون اصلا چیز عجیبی نبود. هیچ سرگرمی و دلخوشی جز فکر کردن به پسرک نداشت. تمام روزا و شبها به اون فکر می کرد و با اون حرف می زد. عجیب بود که از اون همه سوال تکراری خسته نمی شد! هنوزم منو دوس داری؟ هنوزم می خوای با من ازدواج کنی؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارها صحنه ای که به پسرک ابراز عشق کنه رو تجسم کرده بود. هزار و یک جور نقشه های کودکانه تو سرش می چید که به اون بفهمونه بی تاب عشقشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مدرسه یه دوست پیدا کرد. دنبال یه هم صحبت می گشت تا در دلشو باز کنه و از گوله ی داغ و آتشین درونش براش بگه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستش خودش غم بزرگ بی مادری رو داشت و اوون هم صحبتی که باید نبود. عشق و عاشقی رو به تمسخر می گرفت ولی خودش توی دلش پر از عشق بود. دخترک توی این دوستی گیج شده بود. مثل موشی بود که توی یه حلقه می دوید ولی هیچ وقت نمی رسید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست ترغیبش کرد به نوشتن و اونم شروع کرد به خاطره نوشتن و بیشتر حرفای دلشو تو دفترش می نوشت. کم کم قلمش قوت گرفت و احساساتش بهش کمک می کرد که روان تر بنویسه... حالا دیگه تنها محرمش دفترش بود و تنها مرهمش دیوان حافظ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر شب تفالی می زد و به امید اینکه یه روز به یارش برسه با حافظ خلوت می کرد. خواجه هم دل دخترک رو نمی شکست و همیشه بهش امید می داد که گرچه درد عشقی کشیده ای که مپرس اما وصال یار حاصل می شود و تو هم به کام خویش می رسی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 06:29:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین دیدار</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>بالاخره مامانش قرار بازدید رو گذاشت و انتظارش به سر اومد... هرکوچه وخیابون که به خونه اونا نزدیک تر می شد اضطراب و هیجانش توامان بیشتر و بیشتر می شد. در خونه اشون که رسید دیگه دل تو دلش نبود٬ ولی خجالت می کشید. تو دلش می گفت: &quot; آخرین باری که تو فیلم دیدمش اصلا خوشگل نبود٬ حتماً الانم زشته.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا رو واسه دلداری خودش می گفت٬ اما خوب می دونست که هر شکلی که باشه هنوزم دوسش داره اما مطمئن نبود که اونم هنوز دوسش داشته باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد خونه که شدن بین مهماندارا نبود. فقط مادرش بود و خونه ساکت ساکت. دخترک غمگین بود و ساکت. همش منتظر بود علت غيبت پسرك رو بشنوه كه از راهرو صداي بلند سلامش توجه همه رو جلب كرد. داشت از خوشحالي بال در مي اوورد بالاخره ديدش. سرتاپاشو با چشماش ورانداز مي كرد، وااااي نه! كي گفته اون زشته زيباترين پسريه كه تا حالا ديده. لحن گرم و صميمي، نگاه هاي پشت سرهم و پر از احساس پسرك ( كه حالا ديگه نيمچه مردي شده بود) اون 19 سالش بود و داشت واسه كنكور مي خوند. دخترك تازه وارد دبيرستان شده بود.&lt;BR&gt;بحث راجع به مسائل مختلف گشت و گشت. حرف به دبيرستان دخترك رسيد، و اينكه پسرك روبروي اون دبيرستان كلاس خصوصي شيمي مي ره. با اين حرف چشمهاي دختر كوچولو از خوشحالي برق زد. با ولع حرفاي پسرك رو مي شنيد. دوس داشت راجع به اون بيشتر و بيشتر بدونه. اينكه چي كار مي كنه؟ چه جوري زندگي مي كنه؟ دوس دختر داره؟ دوستاش كيا هستن؟ با كيا مي گرده و و و...&lt;BR&gt;با تمام آرمش و خجالتي كه تو صورتش بود. دلش بي تاب و قرار دونستن اين سوالا و از همه مهمتر احساس پسرك نسبت به خود بود. پسرك هم بيشتر نگاه و توجهش به چهره دخترك بود. بارها نگاهشون تلاقي مي كرد و دخترك نگاهشو با خجالت مي دزديد. هر چند كه تو دلش هزار بار دوس داشت به چشماي پسر تا آخر دنيا زل بزنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 06:06:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ديدار دوباره</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>ديگه بالغ شده بود و تا حدود زيادي از رابطه ي زن و مرد سر در اوورده بود. ۱۵ سالش تموم شده بود با خاطرات بد دوران راهنمايي. مدرسه سخت گير و مذهبي داشت. همين موضوع اونو شديدا نسبت به مرد و مسائل جنسي بد بين كرده بود. از مردها مي ترسيد و ترجيح مي داد تا ابد مجرد بمونه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توي ورزش پيشرفت خوبي كرده بود و تونسته بود توي تيم بسكتبال مدرسه رتبه كسب كنه. بارها مجري برنامه هاي جشن و جلسات اوليا شده بود و اين موضوع بهش اعتماد به نفس مي داد. متن هاي اجراهاشو خودش مي نوشت و كم كم كه تشويق شد فهميد لحن نوشتار متفاوت و جذابي داره. پسرك رو فراموش نكرده بود. هر چند بسيار كمرنگ به او فكر مي كرد اما همواره اين سوال براش مطرح بود كه آيا هنوز هم دوسم داره؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اينكه يه عمله توي خيابون براش مزاحمت ايجاد كرد، ديگه حاضر نشد تنها تا سركوچه بره و از جامعه مي ترسيد و احساس مي كرد ديگه هيچ وقت نمي تونه بره تو خيابون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرش تصميم گرفته بود خونشونو عوض كنه. دست بر قضا يه خونه نزديك خونه پسرك گيرشون اومد و سرنوشت اين دو تا يار قديمي رو بهم نزديك  كرد. دخترك در پوست خودش نمي گنجيد. به مناسبت خريد خونه جديد فاميل ها مي اومدن ديدن و اونا به ديدن فاميل ها مي رفتن. دخترك واسه اومدن دخترخاله مادرش لحظه شماري مي كرد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره دختر خاله اومد اما فقط با شوهرش بود و يدونه پسرشونو همراهشون نيوورده بودن... دختر كوچولو هنوزم اميدشو از دست نداده بود. تو دلش گفت باشه ايندفعه هم از دست من در رفتي ولي وقتي ما بياييم خونتون كه ديگه نمي توني فرار كني...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس نشست و منتظر رسيدن زمان بازديد شد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمي شد اونو فراموش كرد</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>آخرين باري كه ديدش تو عروسي برادرش بود. كه ۱۱ سالش بود و پسرك ۱۵ ساله شده بود. حس بچگيشو فراموش نكرده بود اما اين حس ديگه اون حس نبود. دخترك داشت متحول مي شد. هم جسمش و هم روحش. داشت چيزايي مي فهميد كه براش تازگي داشت. كم كم از پسرها خجالت مي كشيد و دوس نداشت كسي بهش دست بزنه. موقع حرف زدن با پسرها سرخ مي شد و از مردها خجالت مي كشيد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهرش براش چيزايي تعريف مي كرد كه اونو نسبت به دونستن بيشتر ترغيب مي كرد. كنجكاوي مي كرد و با دوستاش راجع به مكانيزم بدنشون حرف مي زدن. شيفته بازيگراي خوشگل سينما شده بود و با يه فيلم ساده مثل تايتانيك ماهها و روزها درگير بود و خيالبافي مي كرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسبت به پسرهاي دور و برش كنجكاو شده بود و زير چشمي براندازشون مي كرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پس همه ي احساسايي كه دور و برش رو گرفته بود همواره به پسرك فكر مي كرد اونو تصور مي كرد و جمله اي كه ازش شنيده بود رو هي واسه خودش تكرار مي كرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 11:23:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اون بالغ شد.</title>
<link>http://tanhasavar.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>ديگه شك نداشت كه پسرك هم اونو دوس داره و مث اون نسبت بهش بي نظر نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه جمله ساده و بچگانه بود اما واسه دخترك يه عمر عاشقي رو رقم زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترك بزرگتر و بزرگتر مي شد. وقتي خواهر و بردارش ازدواج كردن يه بوهايي از ازدواج و زن و شوهر شدن برد ولي هنوز درست نمي دونست موضوع از چه قراره و بين اين دو جنس چي رد و بدل مي شه كه اين مرد غريبه اينقدر زود به خواهرش نزديك شده و بهترين يارشو بي مهابا ازش گرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹ ساله بود كه خواهرش عروسي كرد. روز عروسي همه فكر و ذكرش اين بود كه بعد از سالها دوباره پسرك رو تو عروسي مي بينم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي تمام انتظار شب عروسي بيهوده بود. چون اونكه حق نداشت بره تو قسمت مردونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلش مي خواست بدونه وقتي بزرگ شده چه شكلي شده. هنوزم همونقدر لبا و لپاش سرخه؟ مث هميشه لباساي خوشگل پوشيده يا مث اين پسراي لات و لوت از اين تيپ هاي مسخره زده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كاري ازش ساخته نبود جز اينكه منتظر فيلم عروسي بمونه. حتما اونجا هست. حتما توي فيلم مي بينمش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كلي به دلش صابون زده تا فيلم عروسي بالاخره حاضر شد... چهار چشمي تو قسمت مردونه دنباله پسرك مي گشت كه فقط يه صحنه دوربين از روش رد شد. همه نشسته بودن و نمي تونست فيلمو نگهداره. نتونست جلوي ابراز احساساتشو بگيره. اما نمي تونست احساس واقعيشم جلوي خونوادش بيان كنه. فقط گفت : محمد بزرگ شده چقدر زشت شده. بچه بود كه خوشگل تر بود... همه سرسري و بي خبر از دل دخترك تاييد كردن و اون از تاييد ديگران ناراحت شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند كه دخترك ناراحت شد اما پسرك كه نزديك سن بلوغش بود كم كم داشت تغيير چهره مي داد و چهره بچه گونه اش جاشو به چهره مردونه مي داد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 10:47:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhasavar&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>tanhasavar</dc:creator>
<guid>http://tanhasavar.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
