اين وبلاگ داستان دنباله دار يه دختر كوچولوي عاشقه. داستان رو از اول بخونين.
درباره وبلاگ
بي اميد و تنها، رو به سوي پرتگاه، شيشهء عشق در دستم، چشمهايم را بستم تا مرگش را نبينم، دستم را بلند كردم، تصميمم را گرفته بودم، اكنون رهايش مي كنم، تا بشكند، تا بميرد، گرماي دستي را احساس كردم كه مچم را سخت گرفت به سويش برگشتم... آري خودش بود، ناجي عشقم...