تبليغاتX
تک سوار
اين وبلاگ داستان دنباله دار يه دختر كوچولوي عاشقه. داستان رو از اول بخونين.
 من فرنوشم
شب قبل از شام بهش زنگ زد...

باز خودش برداشت. دخترک واسه خودش خیالبافی کرد که حتماً منتظرم بوده. سلام.

به ه ه  سلام خانووووم. چطوری؟

خوبم مرسی.

شام خوردی؟

آره تو چی؟

نه من نخوردم.

خب برو بخور بعد بهت زنگ می زنم.

نه حالا حاضر نیست. نمی خوای بگی کی هستی؟ اگه نگی شام از گلوم پایین نمی ره ها!

اشکال نداره لاغر می شی!

عجب بد جنسی هستی. بگو دیگه. خواهش!

چند وقت پیش یادته رفته بودی سینما!

چه فیلمی من سینما زیاد می رم.

می دونم. فیلم زمانی برای مستی اسب ها!

آهان آره یادمه!

یادته با کی رفته بودی!

خب!

من خواهرشم....

اوووووووووووووووه. پس تو خواهر اکبری!!!

اکبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اکبر کیه دیگه!

شوخی کردم! خب پس تویی! خب حالت چطوره؟

مرسی!

خواهرت برادرا مامان بابا همه خوبن؟

خوبن ممنون. مامان بابای تو خوبن.

خوبن مرسی.

عجب! پس تو بودی؟!؟!

فکرشم نمی کردی نه!

نه اصلاً. اصلا فکرشم نمی کردم تو باشی.

از رفتارم متوجه نشده بودی.

چرا یه حسایی کرده بودم اما جدی نگرفتمش... خب کی همو ببینیم؟

چی ی ی ی ی؟  من که نمی تونم بیام بیرون!

چرا خب؟

آخه داداشم مامانم بابام هیچکدوم نمی ذارن!

بپیچونشون.

می فهمن. من اصلا از خونه بیرون نمی رم. اگرم برم با اونا می رم. اصلا تنها نمی رم بیرون.

اوه اوه پس خیلی پاستوریزه ای.

آره حسابی. هموژنیزه...

خیلی خب. من برم شام بخورم دیگه.

باشه.

کاری نداری.

خدافظ

خدافظ

کاش نمی گفتم. انگار حالا که گفتم خورد تو ذوقش. اون موقع بیشتر دوس داشت که با من حرف بزنه. اما تا فهمید من کی ام گفت خب دیگه برم شام. نه تنها دوسم نداره حالشم ازم بهم می خوره...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 صدای اون 2
آخه فامیل پدری مادری؟

مادری!!!

اوووم خب نسترن!؟

نه؟

سمانه؟

نه! یکی که اصلا فکرشم نمی کنی!

مریم! دیگه از اون بیق ترم داریم مگه؟!

نه! (حتی اصلا یادش نبود دختری به اسم من تو فامیل مادریش هست! :(   )

خب کی پس!

ولش کن نمی گم. چون می ری به مامانت اینا می گی و حرف من تو همه فامیل می پیچیه!

برای چی به مامانم بگم؟

واسه اینکه دیدم دختری که همچین اتفاقی براش افتاده؟

کی؟ خودت بودی؟

نه یکی از نزدیکانمون بود. پسر داییمو دوس داشت. پسر داییمم در حقش نامردی کرد٬ آبروشو همه جا برد که فلانی دوسم داره و دختر طفلکی همه زندگیش بهم ریخت!

نه من همچین کاری نمی کنم! مطمئن باش من برای احساس خیلی ارزش قائلم.

تو اصلا کسیو تو فامیلتون دوس نداری؟ از دخترا!

نه!

حتی به هیچ دختری تو فامیل فکر هم نمی کنی!

خب نه اونجوری که زیر نظر بگیرم کسی رو...

(انگار هیچ فایده ای نداشت دست و پا زدن. اون اصلا احساسی به دخترک نداشت.)

حالا بگو کی هستی دیگه! شب خوابم نمی بره ها!

اینهمه شب من به خاطر تو نخوابیدم یه شبم تو به خاطر من نخواب!

ای بابا! عجب نامردی هستی ها! ببین من باید برم. بازم بهم زنگ بزن.

باشه.

خدافظ.

خدافظ.

بوق بوق بوق...

تموم شد. اون همه فکر و کلنجار رفتن همش تموم شد. وااای داشت دوست پسر می گرفت. اولین بار با یه پسر حرف زد. اون کسی که دیونه وار دوسش داره. خوشحال بود. می خندید تک تک جملاتشو تکرار می کرد. هیچی از قلم نمی افتاد. اینقدر حرفا  حرکات اون براش مهم بود که ناخداگاه حتی نفس کشیدناشم تو ذهنش حک می شد.

 

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 صدای اون
وقتایی که با توام و با تو می خندیمو به تو نگاه می کنم بهم می خندی فکر می کنم زندگی زیباترین نعمتیه که خدا به ما داده. اما وقتی از کنارم می ری و دور می شی و از من می گیرنت با خودم می گم از این زندگی چیزی مزخرف تر هم وجود داره...

امروز خیلی دلم گرفته دیروز تولدم بود و اون حسابی برام سنگ تموم گذاشت ولی من بازم دلم گرفته...

بگذریم بقیه داستانو بذار تعریف کنم...

شماره رو گرفت. صدای قشنگ پسرک پشت تلفن گفت الو... الو... چرا جواب نمی دی... جون مادرت جواب بده... بابا تو کی هستی که هی اینجا زنگ می زنی و حرف نمی زنی...

کاش یه خرده باهوش بود. کاش یه خرده حس ششمش قوی بود. کاش یه خرده براش مهم بود که یکی داره واسه شنیدن صداشو دیدن نگاش جوون می ده. کاش اونم یه دهم نه یک صدم دخترک به عشق فکر می کرد یا می رفت تو فکر دخترای دور و ورش...

اما حیف... گوشیو قطع کرد...

ایندفعه که زنگ زد آهنگ گوگوش گذاشت و حرفاشو تو قالب ترانه به پسرک گفت...

عاشقم مثل مسافر عاشقم...

عاشق رسیدن به انتها...

عاشق بوی غریبانه کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها...

شعر که تموم شد صدای پسرک منقلب تر به نظر می رسید. گفت ببین من عاشق نیستم ولی راحت تو خط عاشقی می افتم... (بماند که این راحت تو خط عاشقی افتادن ۶ سال طول کشید... حال می گم چرا)

دخترک گریه اش گرفته بود. باورش سخت بود. از طرفی نمی تونست باور کنه که مخاطب پسرک فقط اونه و از طرفی دلگیر بود از اینکه اون عاشقش نیست و همه چیزو اشتباه می کرده.

آروم گفت سلام. پسرک با خوشحالی گفت به به سلام. خوبی؟

نه!

چرا؟

چون تو نمی ذاری؟

من؟؟؟؟؟

آره تو؟

مگه من چی کار کردم؟

تو منو عاشق کردی؟

مگه تو منو دیدی؟

(دخترک تازه فهمید که پسرک حتی صدای اونم نشناخته) آره دیدمت! تو هم منو دیدی؟

اوه! جالب شد؟ خبببب؟؟؟

من دوس دارم منطقی باشم. هستمم! اما تو همه کارامو خراب می کنی! تو منو عاشق کردی و نمی تونم در مقابل تو احساسی نباشم.

خب خودتو معرفی کن ببینم کی هستی؟

نه! نمی تونم!

چرا؟

چون پای آبروم در میونه!

حداقل بگو چطور یا کجا منو دیدی؟

راستی حال گربه ات چطوره؟ مریض بود خوب شد؟

اووووه ه ه !!!! تو گربه منم می شناسی؟ تو کی هستی؟

آره می شناسم! من کسی هستم که اصلا فکرشم نمی تونی بکنی که منم!!!

وای خدا!

یکی دو نفر و بگو ببینم شاید تونستی حدس بزنی؟

آخه کی رو بگم یه راهنمایی بکن!

من از فامیلاتونم!!!

ادامه توی پست بعدی...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا