ديگه شك نداشت كه پسرك هم اونو دوس داره و مث اون نسبت بهش بي نظر نيست.
يه جمله ساده و بچگانه بود اما واسه دخترك يه عمر عاشقي رو رقم زد.
دخترك بزرگتر و بزرگتر مي شد. وقتي خواهر و بردارش ازدواج كردن يه بوهايي از ازدواج و زن و شوهر شدن برد ولي هنوز درست نمي دونست موضوع از چه قراره و بين اين دو جنس چي رد و بدل مي شه كه اين مرد غريبه اينقدر زود به خواهرش نزديك شده و بهترين يارشو بي مهابا ازش گرفته.
۹ ساله بود كه خواهرش عروسي كرد. روز عروسي همه فكر و ذكرش اين بود كه بعد از سالها دوباره پسرك رو تو عروسي مي بينم!!!
ولي تمام انتظار شب عروسي بيهوده بود. چون اونكه حق نداشت بره تو قسمت مردونه.
دلش مي خواست بدونه وقتي بزرگ شده چه شكلي شده. هنوزم همونقدر لبا و لپاش سرخه؟ مث هميشه لباساي خوشگل پوشيده يا مث اين پسراي لات و لوت از اين تيپ هاي مسخره زده...
كاري ازش ساخته نبود جز اينكه منتظر فيلم عروسي بمونه. حتما اونجا هست. حتما توي فيلم مي بينمش...
كلي به دلش صابون زده تا فيلم عروسي بالاخره حاضر شد... چهار چشمي تو قسمت مردونه دنباله پسرك مي گشت كه فقط يه صحنه دوربين از روش رد شد. همه نشسته بودن و نمي تونست فيلمو نگهداره. نتونست جلوي ابراز احساساتشو بگيره. اما نمي تونست احساس واقعيشم جلوي خونوادش بيان كنه. فقط گفت : محمد بزرگ شده چقدر زشت شده. بچه بود كه خوشگل تر بود... همه سرسري و بي خبر از دل دخترك تاييد كردن و اون از تاييد ديگران ناراحت شد...
هر چند كه دخترك ناراحت شد اما پسرك كه نزديك سن بلوغش بود كم كم داشت تغيير چهره مي داد و چهره بچه گونه اش جاشو به چهره مردونه مي داد.
|
+| نوشته شده توسط
تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387
|