تبليغاتX
تک سوار
اين وبلاگ داستان دنباله دار يه دختر كوچولوي عاشقه. داستان رو از اول بخونين.
 تصمیم سخت
اینقدر خیال بافی ها و نوشتن نامه های عاشقانه توی خلوت و شنیدن آهنگ های گوگوش بهش فشار وارد کرد که با تمام خجالتی که داشت تصمیم گرفت عشقشو به پسر ابراز کنه.

تابستون بود و اون هیچ سرگرمی نداشت. فکرش پسرک بود و ذکرش یاد معشوق. هر چند که به خاطر شدت احساسش بیان  اسم پسرک براش سخت بود. اما همیشه به انواع مختلف اسم اونو توی دفترش هک می کرد. حتی برای مدتی به شکلی امضا می کرد که اسم پسرک توی امضای اون مشهود بود.

دیگه دوری داشت بهش فشار می اوورد. گهگاهی زنگ می زد و حرف نمی زد. اگر پسرک گوشی رو بر می داشت اون تنها با لحن الو الو گفتن پسرک ساعت ها عشقبازی می کرد.

دلش پر از غوغا بود. می خواست یه بار بهش بگه دوسش داره و خودشو راحت کنه. مرگ یه بار شیون یه بار. از طرفی از آبروش می ترسید. نکنه پسر راز داری نباشه و دوره بیفته تو فامیل آبروشو ببره. نکنه مسخره اش کنه. نکنه امیدوارش کنه و بعد رهاش کنه.

این اولین پسری بود که می خواست باهاش دوس بشه. با خودش فکر می کرد چطور دخترای دیگه اینقدر راحت دوس پسر می گیرن ولی من نمی تونم. مگه چیه؟ مگه چی می شه؟

از آبروش و اینکه تو فامیل حرفش نپیچه می ترسید. اما با خودش گفت بهش اطمینان می کنم (شاید چون کار دیگه ای نمی تونست بکنه!!!) ولی تو دلش عهد کرد اگه پسر دوسش نداشت و خیال بافی هایی که کرده بود غلط بود دیگه دورشو خط بکشه و هیچ وقت دیگم اسمشو نیاره... حداقل دیگه تکلیفش مشخص می شد.

 گوشیو ورداشت و تصمیم گرفت ایندفعه کارو یه سره کنه ...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 روزهای سخت عشق یکطرفه
دو سال به همین منوال گذشت و بیشتر از ۳ یا ۴ بار دخترک نتونست تو رفت و آمد های فامیلی پسرک رو ببینه. توی اون ۳ یا ۴ بار هم اینقدر دختر خجالت می کشید و گوشه گیری می کرد که تا چشم بر هم می زد شب به آخر می رسید و باید خونه یار رو ترک می کرد.

پسرک هم چند دقیقه ای می نشست و بعد از احوالپرسی های رسمی با برادر دختر کوچولو می رفتن توی اتاق و به بازی ها و حرفای پسرونه می رسید. این وسط بازم دخترک می موند و غم فراق. وقتی سر میز شام بودن جایی می شست که روبروی پسرک باشه. پسر کوچولو هم حسابی مجلس رو به دست می گرفت و همه رو می خندوند. در حین خنده بیشترین نگاهش به دخترک بود و این بهش امید می داد. تنها چیزی که از پسرک داشت نگاه های مصرّانه و بی امان بود که برای اون هزاران معنی و مفهوم داشت.

دختر کوچولو هنوز اونقد بزرگ نشده بود که بتونه به راحتی حرف بزنه.حتی موقع سلام و خداحافظی هم به سختی می افتاد و نمی تونست درست کلمات رو ادا کنه. شایدم غوغای درونش اونو واسه گفتن کلمات ساده آروم نمی ذاشت. تنها کلامی که بین اون دو رد و بدل می شد همین حرفای ساده و تعارفات معمولی بود. هر چند که اون به خیال خودش با رفتارش به پسر می فهمونه که از عشق اون در آتیشه اما پسر هیچ علامتی از خودش به عنوان دریافت این احساس نشون نمی داد.

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 شروع عاشقی
عاشق شدن واسه دختر چشم و گوش بسته ای مث اون اصلا چیز عجیبی نبود. هیچ سرگرمی و دلخوشی جز فکر کردن به پسرک نداشت. تمام روزا و شبها به اون فکر می کرد و با اون حرف می زد. عجیب بود که از اون همه سوال تکراری خسته نمی شد! هنوزم منو دوس داری؟ هنوزم می خوای با من ازدواج کنی؟؟؟

بارها صحنه ای که به پسرک ابراز عشق کنه رو تجسم کرده بود. هزار و یک جور نقشه های کودکانه تو سرش می چید که به اون بفهمونه بی تاب عشقشه.

توی مدرسه یه دوست پیدا کرد. دنبال یه هم صحبت می گشت تا در دلشو باز کنه و از گوله ی داغ و آتشین درونش براش بگه.

دوستش خودش غم بزرگ بی مادری رو داشت و اوون هم صحبتی که باید نبود. عشق و عاشقی رو به تمسخر می گرفت ولی خودش توی دلش پر از عشق بود. دخترک توی این دوستی گیج شده بود. مثل موشی بود که توی یه حلقه می دوید ولی هیچ وقت نمی رسید...

دوست ترغیبش کرد به نوشتن و اونم شروع کرد به خاطره نوشتن و بیشتر حرفای دلشو تو دفترش می نوشت. کم کم قلمش قوت گرفت و احساساتش بهش کمک می کرد که روان تر بنویسه... حالا دیگه تنها محرمش دفترش بود و تنها مرهمش دیوان حافظ.

هر شب تفالی می زد و به امید اینکه یه روز به یارش برسه با حافظ خلوت می کرد. خواجه هم دل دخترک رو نمی شکست و همیشه بهش امید می داد که گرچه درد عشقی کشیده ای که مپرس اما وصال یار حاصل می شود و تو هم به کام خویش می رسی...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 اولین دیدار
بالاخره مامانش قرار بازدید رو گذاشت و انتظارش به سر اومد... هرکوچه وخیابون که به خونه اونا نزدیک تر می شد اضطراب و هیجانش توامان بیشتر و بیشتر می شد. در خونه اشون که رسید دیگه دل تو دلش نبود٬ ولی خجالت می کشید. تو دلش می گفت: " آخرین باری که تو فیلم دیدمش اصلا خوشگل نبود٬ حتماً الانم زشته."

اینا رو واسه دلداری خودش می گفت٬ اما خوب می دونست که هر شکلی که باشه هنوزم دوسش داره اما مطمئن نبود که اونم هنوز دوسش داشته باشه...

وارد خونه که شدن بین مهماندارا نبود. فقط مادرش بود و خونه ساکت ساکت. دخترک غمگین بود و ساکت. همش منتظر بود علت غيبت پسرك رو بشنوه كه از راهرو صداي بلند سلامش توجه همه رو جلب كرد. داشت از خوشحالي بال در مي اوورد بالاخره ديدش. سرتاپاشو با چشماش ورانداز مي كرد، وااااي نه! كي گفته اون زشته زيباترين پسريه كه تا حالا ديده. لحن گرم و صميمي، نگاه هاي پشت سرهم و پر از احساس پسرك ( كه حالا ديگه نيمچه مردي شده بود) اون 19 سالش بود و داشت واسه كنكور مي خوند. دخترك تازه وارد دبيرستان شده بود.
بحث راجع به مسائل مختلف گشت و گشت. حرف به دبيرستان دخترك رسيد، و اينكه پسرك روبروي اون دبيرستان كلاس خصوصي شيمي مي ره. با اين حرف چشمهاي دختر كوچولو از خوشحالي برق زد. با ولع حرفاي پسرك رو مي شنيد. دوس داشت راجع به اون بيشتر و بيشتر بدونه. اينكه چي كار مي كنه؟ چه جوري زندگي مي كنه؟ دوس دختر داره؟ دوستاش كيا هستن؟ با كيا مي گرده و و و...
با تمام آرمش و خجالتي كه تو صورتش بود. دلش بي تاب و قرار دونستن اين سوالا و از همه مهمتر احساس پسرك نسبت به خود بود. پسرك هم بيشتر نگاه و توجهش به چهره دخترك بود. بارها نگاهشون تلاقي مي كرد و دخترك نگاهشو با خجالت مي دزديد. هر چند كه تو دلش هزار بار دوس داشت به چشماي پسر تا آخر دنيا زل بزنه...

 

|+| نوشته شده توسط تک سوار در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 ديدار دوباره
ديگه بالغ شده بود و تا حدود زيادي از رابطه ي زن و مرد سر در اوورده بود. ۱۵ سالش تموم شده بود با خاطرات بد دوران راهنمايي. مدرسه سخت گير و مذهبي داشت. همين موضوع اونو شديدا نسبت به مرد و مسائل جنسي بد بين كرده بود. از مردها مي ترسيد و ترجيح مي داد تا ابد مجرد بمونه.

توي ورزش پيشرفت خوبي كرده بود و تونسته بود توي تيم بسكتبال مدرسه رتبه كسب كنه. بارها مجري برنامه هاي جشن و جلسات اوليا شده بود و اين موضوع بهش اعتماد به نفس مي داد. متن هاي اجراهاشو خودش مي نوشت و كم كم كه تشويق شد فهميد لحن نوشتار متفاوت و جذابي داره. پسرك رو فراموش نكرده بود. هر چند بسيار كمرنگ به او فكر مي كرد اما همواره اين سوال براش مطرح بود كه آيا هنوز هم دوسم داره؟؟؟

بعد از اينكه يه عمله توي خيابون براش مزاحمت ايجاد كرد، ديگه حاضر نشد تنها تا سركوچه بره و از جامعه مي ترسيد و احساس مي كرد ديگه هيچ وقت نمي تونه بره تو خيابون...

پدرش تصميم گرفته بود خونشونو عوض كنه. دست بر قضا يه خونه نزديك خونه پسرك گيرشون اومد و سرنوشت اين دو تا يار قديمي رو بهم نزديك  كرد. دخترك در پوست خودش نمي گنجيد. به مناسبت خريد خونه جديد فاميل ها مي اومدن ديدن و اونا به ديدن فاميل ها مي رفتن. دخترك واسه اومدن دخترخاله مادرش لحظه شماري مي كرد...

بالاخره دختر خاله اومد اما فقط با شوهرش بود و يدونه پسرشونو همراهشون نيوورده بودن... دختر كوچولو هنوزم اميدشو از دست نداده بود. تو دلش گفت باشه ايندفعه هم از دست من در رفتي ولي وقتي ما بياييم خونتون كه ديگه نمي توني فرار كني...

پس نشست و منتظر رسيدن زمان بازديد شد...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 نمي شد اونو فراموش كرد
آخرين باري كه ديدش تو عروسي برادرش بود. كه ۱۱ سالش بود و پسرك ۱۵ ساله شده بود. حس بچگيشو فراموش نكرده بود اما اين حس ديگه اون حس نبود. دخترك داشت متحول مي شد. هم جسمش و هم روحش. داشت چيزايي مي فهميد كه براش تازگي داشت. كم كم از پسرها خجالت مي كشيد و دوس نداشت كسي بهش دست بزنه. موقع حرف زدن با پسرها سرخ مي شد و از مردها خجالت مي كشيد...

خواهرش براش چيزايي تعريف مي كرد كه اونو نسبت به دونستن بيشتر ترغيب مي كرد. كنجكاوي مي كرد و با دوستاش راجع به مكانيزم بدنشون حرف مي زدن. شيفته بازيگراي خوشگل سينما شده بود و با يه فيلم ساده مثل تايتانيك ماهها و روزها درگير بود و خيالبافي مي كرد...

نسبت به پسرهاي دور و برش كنجكاو شده بود و زير چشمي براندازشون مي كرد...

در پس همه ي احساسايي كه دور و برش رو گرفته بود همواره به پسرك فكر مي كرد اونو تصور مي كرد و جمله اي كه ازش شنيده بود رو هي واسه خودش تكرار مي كرد...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 اون بالغ شد.
ديگه شك نداشت كه پسرك هم اونو دوس داره و مث اون نسبت بهش بي نظر نيست.

يه جمله ساده و بچگانه بود اما واسه دخترك يه عمر عاشقي رو رقم زد.

دخترك بزرگتر و بزرگتر مي شد. وقتي خواهر و بردارش ازدواج كردن يه بوهايي از ازدواج و زن و شوهر شدن برد ولي هنوز درست نمي دونست موضوع از چه قراره و بين اين دو جنس چي رد و بدل مي شه كه اين مرد غريبه اينقدر زود به خواهرش نزديك شده و بهترين يارشو بي مهابا ازش گرفته.

۹ ساله بود كه خواهرش عروسي كرد. روز عروسي همه فكر و ذكرش اين بود كه بعد از سالها دوباره پسرك رو تو عروسي مي بينم!!!

ولي تمام انتظار شب عروسي بيهوده بود. چون اونكه حق نداشت بره تو قسمت مردونه.

دلش مي خواست بدونه وقتي بزرگ شده چه شكلي شده. هنوزم همونقدر لبا و لپاش سرخه؟ مث هميشه لباساي خوشگل پوشيده يا مث اين پسراي لات و لوت از اين تيپ هاي مسخره زده...

كاري ازش ساخته نبود جز اينكه منتظر فيلم عروسي بمونه. حتما اونجا هست. حتما توي فيلم مي بينمش...

كلي به دلش صابون زده تا فيلم عروسي بالاخره حاضر شد... چهار چشمي تو قسمت مردونه دنباله پسرك مي گشت كه فقط يه صحنه دوربين از روش رد شد. همه نشسته بودن و نمي تونست فيلمو نگهداره. نتونست جلوي ابراز احساساتشو بگيره. اما نمي تونست احساس واقعيشم جلوي خونوادش بيان كنه. فقط گفت : محمد بزرگ شده چقدر زشت شده. بچه بود كه خوشگل تر بود... همه سرسري و بي خبر از دل دخترك تاييد كردن و اون از تاييد ديگران ناراحت شد...

هر چند كه دخترك ناراحت شد اما پسرك كه نزديك سن بلوغش بود كم كم داشت تغيير چهره مي داد و چهره بچه گونه اش جاشو به چهره مردونه مي داد.

|+| نوشته شده توسط تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 با يه جمله عاشقم كرد
با چشم هاي تيله اي قهوه اي تيره و موهاي چتري و صورت گردِ نخودي بهش زل زده بود. پاهاشو تكون تكون مي داد و لباي كوچولوش مي خنديد طوريكه دندوناي ريزش رديف جلوي چشم پسرك بود. لب تخت نشسته بودن تا داداشش و علي بيان و بازي رو شروع كنن. پسرك با پوست سفيد و لپهاي گل انداخته سرشار از زندگي برگشت تا ببينه دخترك به چي نيگا مي كنه.

وقتي خنده ي پاك و معصوم و چشمهاي تيله اي دخترك رو ديد، حس مردونه اي گرفت و بهش گفت: من آخرش تو رو مي گيرم و باهات ازدواج مي كنم...

دختر كوچولو ۵ سال بيشتر نداشت ولي مث همه دختر بچه هاي كنجكاو ديگه مي دونست زن ها با مردها ازدواج مي كنن و زن و شوهر مي شن. اما هيچي ديگه از اين چيزا سرش نمي شد.

همين جمله پسر كافي بود تا دخترك حالا حالاها بره تو فكر و خيال و خودشو تو لباس عروس و پسرك رو در كنارش با لباس دومادي تصور كنه...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 از كجا شروع شد؟
نمي دونم از كجا شروع شد از وقتي كه دنياي اطرافمو يادم مي ياد، يادمه دوسش داشتم. مسخره است خودمم با خودم بارها درگير شدم. مگه مي شه يه دختر بچه ۴ ساله عاشق بشه؟؟؟

نمي شه گفت عاشقي؟ شايدم بشه گفت عشق پاك دقيقا همون موقع اس چون خالي از احساساي جسميه! ولي هميشه از پسر دختر خاله مامانم خوشم مي يومده. از قيافه اش از رفتارش از اينكه يه پسر بچه خوشگله با لباي قرمز. از اينكه باحال و شيطون بود. ولي با كلاس بود. هميشه بهش مي خنديدم و نيگاش مي كردم. از رنگ موها و چشماش خوشم مي اومد. از رفتارش هم همينطور. اينكه هيچ وقت با من و داداشم دعواش نمي شد. از اينكه از ما بزرگتر بود اما خودشو واسه ما نمي گرفت.

محمد از من ۴ سال و از داداشم ۲ سال بزرگتر بود. هم بازي بچگي ها بود. كم مي ديدمش اما از همه پسربچه هاي فاميل بيشتر دوسش داشتمو كاملا حسم نسبت به اون با بقيه فرق مي كرد.

مامان من با مامان اون نوه خاله مي شد. يه دختر خاله ديگه ام بود كه اونم يه پسر داشت. اين سه تا به اصطلاح دختر خاله با هم دوره داشتن اما چون راه خونه هاشون دوور بود رفت و آمدشون كم اما گرم و صميمي بود...

|+| نوشته شده توسط تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 من دوباره برگشتم
بعد از يكسال. مثل بچه اي كه هيچ وقت مادرشو فراموش نمي كنه منم نمي تونم نوشتن رو فراموش كنم. عهد كرده بودم ديگه ننويسم. چه شناس چه ناشناس. چه پنهاني چه آشكار. نه دفتر خاطرات نه نوشته هاي پراكنده...

اما دل وامونده. ه! عين دختراي ۱۴ ساله شدم.

به هر حال مي خوام واسه دل خودم اينجا بنويسم. شايدم يه روز اونيكه دوسش دارم اومد و اينا رو خوند.

فقط تنها چيزي كه مي تونم بگم اينه كه ديگه الان فرق كردم. نگرشم و زندگيم. به هر حال بايد يه روزي بزرگ بشيم. بالاخره يه روزي بايد وايسيمو زل زل تو چشم‌هاي سرنوشت و زندگي نيگا كنيم. حالا هر چقدرم هم كه بدهيبت و ايكبيري يا خوش سيما و دلربا باشه.

خب منم از اين پست به بعد مي خوام در دل باز كنمو حرفاي دلمو بزنم. شايدم دوباره احمق شدم چون تا دلتون بخواد از نوشتن حرفاي دل پشت پا خوردم ولي همونطور كه نوازنده رو نمي شه از سازش جدا كرد منم نمي تونم از نوشتن و وراجي دل بكنم.

بر مي گردم

|+| نوشته شده توسط تک سوار در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 
 
بالا